تبليغاتX
باران
دوست دارم تو را نظاره کنم

هوا ابریست ،هنوز باران نباریده ...

هوای سردی از لای پنجره فضا را سرد می کند

هوا ابریست و من دلم می گیرد

دلم می گیرد آن زمان که آسمان دلش می گیرد

                        ولی نمی بارد...

 

هوای شمال ابریست ودریا طوفانی

تا شب حتما باران خواهد بارید

می دانم...

من و باران خیلی وقت است که پیمان دوستی بستیم

ولی

از شکستنش می ترسم...

 

امشب چترم را بر میدارم و

قدم زنان به سمت جاده ی همیشگی میروم

همان جایی که وقتی تنها شده بودم

کسی در گوشم گفت:

"تو تنها نیستی

من همیشه با تو هستم"

 

این دنیاست

واقعا دنیاست

 

حالا این جاده را خیلی دوست دارم

درختانش حرف میزنند

برگ هایشان نارنجی شده

فصل پاییز مهمان است

 

آذر ماه...

 

ولی من

بی صبرانه در انتظار دی هستم...

 

وقتی باران میبارد برگ ها ی نارنجی درختان

روی آبی که چاله ها را پر میکند

می رقصند

آنقدر زیباست...

آنقدر زیباست که میخواهی مملو از احساس آن شوی...

احساسی که توانایی در دیدنش نیست

احساسی که فقط در آذر است

فقط در آذر...

 

نفس عمیقی میکشم و هوای سرد را کاملا حس می کنم

احساس میکنم که از سرمای آذر می سوزم

چترم را کنار می گذارم

و احساس میکنم

اینکه پلک هایم سرد شده

اینکه دستهایم سرد شده

و قدم هایم سبکتر

 

آذر ماه با تمام دلتنگی هایش

و با تمام غم هایش

و با تمام انتظارها

می گذرد...

و به رنگ سرد...

 

      "نمیدانم دل های آذری سرد است یا نه..."


نوشته شده در تاريخ جمعه 13 آذر1388 توسط niki
آه... دیوار دلم سخت شکست

وای چشمان دلم سخت گریست

نیست یکدم نفسی ، آسوده خیالی در تنم

وای...   نیست یکدم سخن از صبر در من،روی لبم

نیست جایی که نگردم هر روز

رد پایی...    راه خانه...    نور فانوس...

نیست یکدم نفسی ، هم نفسی ، یاری ، کسی...!

تا بنگرد احوال من

 

نیست یاری

دست یاری نیست اینجا...

 

روی ساحل می نویسم:

کیست یکدم   دست یاری آورد اینجا...   به سوی من...

 

روی ساحل رد پایم مانده باقی

پس بیا...

من توان ایستادن ندارم دیگر...

گاه گاهی فکر این است در سر

که سپارم بدنم را بر آب

شاید اینطور

خستگی ها کم شود

شاید...

 

محو شد رد پای من...!

هیچ کس یار نشد

همدم و همراز نشد

هیچ کس آگاه نشد

 

همچنان موج دریای شمال ، میرسد بر ساحل

جای پایی باقی نیست.


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط niki
        شرق ایران سالهاست میزبان نوریست

     که کرامت وجودش نعمتی همیشگی است

 

               میلادش مبارک

             هشتمین خورشید نوران ولایت

 حضرت امام رضا علیه السلام

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

خیره در یک منظره با خود می گویم:

این بزرگی

این جلال

خدایا...

اینجا کجاست که

اینهمه زیبایی مرا تا اوج می کشاند...!

بی اختیار اشک بر گونه ام جاری می گردد

 

خوش به حال چشمانی که این منظره را درک می کند

در مقابل نقطه ی ثقل جهانم و

من هنوز مبهوت و درمانده ی این جلالم

دگر تابی بر گام هایم نیست

 

همینجا زانو می زنم...

امشب

به پابوست آمده ام

گرچه از راه دور...

                  خود پذیرایم باش

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط niki
شب است و دل خسته ی من گرفته...

نگاهم به نقاشی روی دیوار

نگاهم به آن طرح گل،روی کاغذ...

 

شب است و دل خسته ی من گرفته...

هوا اینجا ابریست

ماه پوشیده شده

امشب اینجا شب من تاریک است...

دل دخترانه و کوچکم باز می تپد و می گوید...

 

آه خدایا...

تو خود ناظر رنج هایم بودی

تو خود شاهد اشک هایم بود

بخدا دلتنگم...

نمی دانم چرا غریبانه حالی دلم را گرفته...

خدایا دلم تنگ و خسته است...

قلمم تاب شاعره ای چون من را بر نخواهد تابید...

 

کاغذم پر شده است...

سخنم کوتاه خواهم کرد

خدایا...

تو خودت حافظ این دل کوچک و خسته ی من باش...

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مهر1388 توسط niki
آه باران باران بارن

مهربانم ...

با وجودت به من نیکی کردی

آه باران...

صاعقه ها حکایتی دارند از غرور

آنچه که نیکی را نابود کرد

ذره ذره

بی آنکه با خبر باشد از تهی شدنش

و باران...

باران , حاکی از فروتنی آسمان است

چه زیبا در کنار هم نشسته اند

                         غرور و فروتنی...!

آن زمان که تلی بودم  پرغرور

و آهنگ صاعقه گوش هایم را نوازش می داد

باران باران بر من باریدی

آرام آرام شسته شدم...

نیکی در آن پنهان بود و غرور احاطه اش کرده بود...

از یاد نیکی رفته بود 

 نیکی کردن ... فروتنی را...

آه باران باران باران

کاش زود تر می باریدی...

کاش صدای مهیب صاعقه مرا می ترساند...

 

من امروز نه آن من مغرورم و نه آن نیکی سابق

من امروز بارانیم...

و باران باران تورا می بوسم

         

                    کاش باز هم باران ببارد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط niki
سلام دوستان عزیز

داریم به روز قدس نزدیک میشیم,روزی که یادگار پیر جماران

است. روز افتخار مسلمین و دفاع از مظلوم

روزی که نه برای من ایرانی بلکه از آن تمامی انسانهای

آزاده ایست که مرز های دینی و جغرافیایی را کنار میزنند و

فریاد آزادی و حق طلبی را در جهان می پیچانند.

مشت ها را گره می کنند تا بر هیمنه ی توخالی و پوچ دشمنان

آزادی و حقیقت بکوبند و با تمام وجود, انزجار خود را از آدمکان

به ظاهر آزادی پرست دنیا ابراز می کنند .

دوستان من روز قدس روز وحدت است وحدتی ایرانی و

یکپارچه بودن تا به دشمن ثابت کنیم که ذره ذره خون ریخته

شده ی هر شهید همچون چسبی است بر مشت های

گره خورده یمان.

روی سخن با هم وطنانی دارم که متاسفانه هویت خویش را

ملعبه ی یک مشت خیانتکار وطن فروش و اجانب و دشمنان

ایران واسلام کرده اند.

عزیزان...

روز قدس , روز حمایت از مظلومان دنیاست,روز وحدت

" نه روز دسته دسته شدن ایرانی ها ..."

روزیست که مشت ها برای مظلومان به خون کشیده ی

فلسطین گره می شود...

حیف نیست...

افسوس از کسانی که هنوز پی به حقیقت این نظام نبرده اند

نظامی که بالندگی اش را مدیون خون شهداست

پس چرا یادمان رفته؟!!

گروهی که خود به خود رحم نمی کنند عجب که امروز شعار

" مردم پرستی " سر می دهند !!

آنهایی که حوادث اخیر را بوق کرده اند آیا صدای فریاد ها ی

کودکان مظلوم در خون غلتیده را نمی شنوند؟!

آنهایی که امروز دم از رفاقت و همفکری با داخلی ها را میزنند

قبلا کجا بودند؟!

چرا خود را به خواب بزنیم؟

دوستان من بیایید باور کنیم

شما جز مهره هایی برای بازی و پیشبرد اهداف شوم دشمنان

نیستید و به زودی به زباله دان اتاق فکرشان فرو میروید

بیایید سرنوشت بن لادن ها برای شما تکرار نشود

بیایید مهر خیانت را از پیشانی خود پاک کنید و قداست این روز

را پاس بدارید.

        درود بر قدس

    درود بر ایران و ایرانی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 شهریور1388 توسط niki
خیلی خوبه که یه وقتهایی چیزایی رو به خاطر بیاریم

نزاریم که فراموش شن,چون ممکنه که خودمون رو گم کنیم


 

اتل متل یه مادر , نحیف و زار و خسته با صورتی حزین و دستای پینه بسته

بپرس ازش تا بگه چطور می شه سوخت و ساخت...

با بیست هزار تومن پول اجاره خونه پرداخت

اجاره های سنگین,خرج مدرسه ی ما,خرج معاش خونه,خرج دوای مینا

بپرس ازش تا بگه چه جوری می شه جنگ کرد؟ با سیلی جای سرخاب صورتارو قشنگ کرد؟

بپرس ازش تا بگه چه جوری میشه جنگ کرد یا اینکه بی رنگ مو,موی سیاهو رنگ کرد؟

وقتی که گفتن بابا تو جبهه ها شهید شد,خودم دیدم یک شبه چنتا موهاش سفید شد

می خوای بدونی چرا نصف موهاش سفیده؟برس که بعد بابا چی دیده چی شنیده؟

یه روز به دنبال وام مامان میره به بنیاد,یه روز به دنبال کار پیر ادم در میاد!

هر وقت به مامان می گم طعم غذات عالیه,مامان با گریه می گه:"جای بابات خالیه"

بعضی روزا که توی,خونه غذا نداریم غذای روز قبلو برا مینا می زاریم

مینا با غم می پرسه : غذا فقط همینه؟! مامان با گریه میگه:

"بابات کجاست ببینه؟"

وقتیکه که بیست می گیریم میاد پیشم میشینه,نوازشم میکنه ,نمره هامو می بینه

می گم معلمم گفت: که نمرهات عالیه... مامان با گریه میگه

جای بابات خالیه...

یه بار گفتم :مامان جون این آقا بقالیه با طعنه گفت: تو خونه جای بابات خالیه!

تا حرف من تموم شد با دست تو صورتش زد با گریه گفت :

ای خدا .... بی شرفی تا این حد....!!!!

می گم مامان راست بگو اگه بابا دوستت داشت,چرا ازت جدا شد؟پس چرا تنهات گذاشت؟؟!

چشم می دوزه تو چشمام , لب می گزه می خنده,بیرون میره از اتاق,محکم درو می بنده

رفتم و از لای در توی اتاقو دیدم , صدای گریه هاشو با بابا جون شنیدم....

 داشت با بابام حرف میزد,چشاش به عکس اون بود انگار که توی گلوش یه تیکه استخون بود

مرتضی جون میدونم زنده ای و نمردی بعد خدا و آقا مارو به کی سپردی؟

دست خوش آقا مرتضی خوش به حالت که رفتی ,ما اینجا مستاجریم,تو اونجا جا گرفتی؟

خواستگاریم یادته؟چندتا سکه مهرمه ؟ مهریمو کی میدی ؟ گره توی کارمه...

مهریمو کی میدی ؟دخترمون مریضه

بیا ببین که موهاش تند تند داره می ریزه...

مهریمو کی میدی؟اجاره خونه داریم صاحب خونه می گفتش دیگه مهلت ندارین...

امروز که صاحب خونه اومد برا اجاره,همسایمون وقتی گفت: مهلت بده نداره....  

 یهو تو کوچه داد زد ...اینا همش بهونست,درد اجاره داره؟ دقش اجاره خونست؟

به من چه شوهرش رفت یا که زن شهیده؟

خونه اجاره کرده یا خونمو خریده؟!

 

درد دل خستمو فقط برا تو گفتم چون از تموم مردم

به من چه می شنوفتم!

میگم اجاره داریم,خیلی مریضه بچه,سایه ی سر نداریم

همه میگن به من چه!

با آه خود به عکس باباجونم جون می ده,چادرو بر میداره موهاشو نشون میده!!!

صورتشو میزاره رو صورت شهیدش بابام نگاه میکنه به موهای سفیدش

اشک مامان می ریزه رو صورت بابا جون,بابام گریه می کنه برای

 غمهای اون...

بابام با چشماش میگه: قشنگ مهربونم,همسر خوب و تنهام , غصه نخور ,می دونم....

 

اتل متل یه مادر,نحیف و زار و خسته,با صورتی حزین و دستای پینه بسته

دستای پینه دارش عجب حماسه سازه,دستایی که شوهرش خیلی به اون مینازه...

دستایی که پرچم بابام رو بر میداره,توی خزون غیرت

دستایی که عینهو دست بابام میمونه,نمیزاره سلاح بابام پایین بمونه

دستی که بچه هاشو بسیجی بار میاره,بذر غیرت و ایمان تو روحشون می کاره

درسته که شوهرش تو جبهه ها شهید شد...

درسته که موی اون بعد بابام سفید شد...

اما خون بابا و موهای مادر من وقتی با هم جمع شدن سیلی زدن به دشمن

سرخی صورت اون , سرخی خون باباست,موی سفید مادر , افتخار  بچه هاست

اتل متل یه مادر...

خیلی چیزا میدونه,از بی مروتی ها از بازی زمونه

باید فهمیده باشی چه جوری میشه جنگ کرد

با سیلی جای سرخاب,صورتارو قشنگ کرد

باید فهمیده باشی چه جوری میشه جنگ کرد یا اینکه

بی رنگ مو , موی سیاهو رنگ کرد

 

ای که در این حوالی غربت مارو دیدی,صدای گریه های مادرمو شنیدی

دست رو گوشات گذاشتی چشماتو خیره کردی,زل زدی به مادرم

فکر کردی خیلی مردی؟!

تو که به زخم قلب مامان نمک گذاشتی

اگه مامان بمیره,مادرمو تو کشتی

اگه بابام نبودش هرچی داشتی می خوردن

مال و منالت که هیچ,مادرتم میبردن

 

اگه مامان بمیره , دق میکنم میمیرم

پیش خدا و بابام

من جلوتو می گیرم...

                                               (ابوالفضل سپهر)


نوشته شده در تاريخ جمعه 20 شهریور1388 توسط niki
او را علی می خوانند

          مرد مردستان طاها

          مرد شب های تنگ کوفه

          مرد غریب غربت بقیع

او را علی می خوانند

         جانشین بر حق پیمبر

         همنفس زهرای اطهر

         پدر فرزندانی آسمانی

او را علی می خوانند

        تک سوار عشق,زاده ی کعبه

        صاحب ذوالفقار

        سردار رشید حق

اورا علی می خوانند

       ولی نمی دانم به وسعت چه بخوانمش؟

 

حق گفت که:

    " نه خدا توانمش خواند

     نه بشر توانمش گفت

     متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را..."


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهریور1388 توسط niki
کاغذ منتظر است تا از دل نوشته شود

قلم انتظار می کشدتا آن را به نگارش در آورد

و من  فقط نگاه می کنم...

پس قلم نوشت:

نگاه می کنم...

به قلم گفتم:ننویس,چون نمی توانی اشتباهت را خط بزنی

صبر کن...

و قلم دوباره نوشت:

صبر کن,ننویس...

اینجا فهمیدم که قلم نمی نویسد , این "من" هستم.

و دل با قلم نوشت:

نگاه می کنم,صبر پیشه می کنم و در انتظارم

شاید نمی خواهم بنویسم اما نمی شود...

دستور دل است

من بسته به دلم...

پس نوشتم...

نوشتم از احوالم

خوبم , بد نیستم...

ولی کسی احوالم را نپرسیده بود,اما نوشتم.

نوشتم...

یادم است روزی ...

صبر کنید,هوا تاریک شده,بگذارید شمع را روشن کنم

تا ادامه اش را بگویم

 

نورش زیباست...

می نویسم باز...

یادم است روزی کسی در میان جمعیتی انبوه مرا

به نامم صدا کرد

اما ندیدم که بود,پرسیدم:

چه کسی بود صدا کرد مرا؟

چه کسی گفت کمک؟

چه کسی بود که گفت به خودت نیکی کن؟

چه کسی بود صدا کرد مرا...؟

و جوابی نشنیدم...

پس از آن روز,هر روز به مکان آن صدا می رفتم

باز هم صدایم می کرد

هر بار صدایش دور تر به نظرم می آمد

کم کم دیگر صدایش را نشنیدم...

نمی دانم چرا خودش را از من پنهان می کرد!

کاش دنبالش می گشتم...

چون حالا,حتی مکان آن صدا یادم نیست!

 

بعد ها فهمیدم که

من گمگشته ی خودم شدم

یاد من باشد که من , من هستم

و آن  صدای آشنا,صدای من بود

که نجوا می داد مرا که

نیکی کن...

به خودت , به خودم

 

دیگر باید شمع را خاموش کنم

یک پروانه به دور شمع دارد می گردد

نگرانم که بالش بسوزد...

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 شهریور1388 توسط niki
نشسته ام...

روبه رویم فضای بازیست که زیبایی در آن موج  میزند

رودخانه ای نه چندان بزرگ , کمی جلوتر از

پایین این شیب تند و سر سبز , آواز می خواند...

نسیم می گذرد,صورتم را نوازش می دهد

بر درختی تکیه زده ام

با تکیه دادن به آن احساس می کردم که همیشه

پشتم محکم خواهد بود

درخت دو قدم عقب تر از شیب قرار داشت

آنقدر از تکیه دادن به درخت احساس خوبی داشتم

که نگران شیب تند روبه رویم نبودم

در آن لحظه ها,چنان حس خوبی داشتم که درخت را

با نام "دوست" شناختم!!

اما...

نمی دانستم که دوستی او محدود است!

درخت کم کم سایه اش را از من گرفت!

سرم را به سوی درخت برگرداندم و گفتم:

مگر شرط دوستی این است که سایه ات را دریغ کنی؟!!

برگ هایش را تکان داد و گفت:

دوستی من مدت زمانی محدود است,از آن زمان که

به عنوان دوست سایه ام را به تو دادم و تو مرا

دوست خود دانستی,چگونه باید به تو این را می گفتم:

معنای دوستی برای من در مدتی کوتاه وجود دارد و بعد

 پوچ و بی معنا می شود...

 در این مدت که به من تکیه داده بودی,فقط مهمان بودی!

ناباورانه پشتم را از درخت جدا کردم و گفتم:

فکر می کردم که تکیه گاه و دوستم هستی!!

دیگر حرفی نزدم...

همانطور که رو به درخت بودم و با تعجب به درخت نگاه می کردم

به عقب می رفتم غافل از شیبی که پشت سرم بود

زیر پایم خالی شد و تا انتهای شیب غلت خوردم

و محکم با پرچین چوبی انتهای شیب برخورد کردم...

پایم به شدت درد می کرد   اما...

خدا را صدا کردم و بر خاستم و

لباس های خاکیم را تکاندم...

این درد نتیجه ی تکیه دادن به چوبی سرد بود

پرچین همان عقل بود که در پای این شیب تند

در انتظار من بود...

یاد من باشد که چوب سرد بی سایه,بدون خورشید

دوست نیست بلکه

سایه بانیست کوتاه مدت.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 13 شهریور1388 توسط niki
در این روزگار

بین این همه هیاهو

در راه همیشگی,روی جاده ی خاکستری

قدم زنان به خودم گفتم

در این راه همیشگی همه چیز تکراریست

دیوارها

سنگ فرش ها

بو گل های یاس خانه ی پیرزن

اما من در این میان , هر روز یک رنگم

نه تکراری بلکه رنگارنگ...

شاید خوشحال...

شاید غمگین...

شاید چشمانم رنگ دریاست و یا

به رنگ خورشید...

و شاید هم پر از اشک

ولی می دانم که همه ی این جلوه ها در گذرند

و بگذاریم تا بگذرند

اما در این میان جا نزنیم

         چون خدا با ماست...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 شهریور1388 توسط niki
دوستان عزیز این نوشته تنها در جواب کسانیست که اخیرا

حرفهای نا روا بسیار گفته اند و متاسفم برای کسانی که منو

تهدید کردند , من مثل اونها تهمت نمی زنم توهین نمی کنم

تنها گوشه ای "بسیار کوچک" را به نمایش گذاشته ام


دوستان شرح پریشانی من گوش کنید,روزگاریست عجیب

هموطن با هموطن خویش غریب...


مدت زمانیست که به نام آزادی و به نام سبز اندیشی حائلی کشیده اند

میان ایران ,رنگ سبز را از پرچم جدا کردند به بهانه  ی حسینی بودن

آیا نه اینکه حسین علیه السلام خود برای وحدت امت اسلامی جان فدا

نمود پس این بازی جدایی چه بود؟! آیا این جدا کردن هویت ملی خویش

نیست ؟ ما سه رنگیم: سبز و سفید و قرمز

در کنار هم کاملیم نه جدای از هم

ای کسانیکه دم می زنید از قانون شکنی و قتل , چشم هایتان باز کنید

مگر نمی بینید این خرابی ها را...

قبول کنید شروع بازی با که بود...

اینها همه باعث شد دست اجانب بر این خاک سایه افکند

کجای این بازی پیروی از خط امام است؟! خود را ملعبه ی دست

بیگانگان کردن می شود پیروی از خط امام؟!

کجای دنیا دیده اید که دست اجانب برای خیر آزادی خواهان دراز شود

عزیزان , ای کسانی که هنوز شعار سبز بودن سر می دهید

چشمها را باز کنید ببینید که سردمداران این ادعای بزرگ بر کرسی 

قدرت خویش جای دارند و آرام و بی خیال از همه جا فکر قدرت خویشند

 و یا در قصر های خویش آبمیوه میل می کنند و

بیانیه صادر می کنند,پس چرا جایگاه شما باید در خیابان و دادگاه باشد

آنجا جای کسانیست که با تحریک  و دروغگویی تنها تماشا کردند

آیا به یاری یارانشان شتافتند؟!!!!!

سادگی احمدی نژاد کجا و سفره های رنگین آنان کجا!!!!!!!!

حاشا به این "عدالت"

پول نفت آیا بر سفره ی اولیست یا نه؟ بر سفره ی بعدی نقش نمایی

می کند؟

ای هموطن بیا و چشم بر حقیقت مبند...

کشور ما اگر کم و کاستی دارد باهم بودن و در کنار هم بودن آنها را بر

طرف می کند نه با در مقابل هم  قرار گرفتن...

بیایید یک رنگ نه بلکه سه رنگ در کنار هم باشیم

بیایید ایرانی بودن را در کنار هم زیبا احساس کنیم

 

پرونده:Iranian national flag (tehran).jpg


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 شهریور1388 توسط niki
پنجره ای باز...

دریایی پر تلاطم...

فانوس روی طاقچه...

دفتر شعر من...

قلمم در دست راستم...

باد دفترم را ورق میزند

پنجره را به دیوار می کوبد

فانوس را خاموش می کند

و بعد...

مرا در حس خویش رها میسازد

نگاهم به دریاست...

هربار که چشمهایم را می بندم و باز می کنم

موجی جدید می بینم

خدا می داند که چه داستانی دارد هر موج...

باز هم باد می وزد

گویی فرشتگان از بال زدن خسته نمی شوند

نمی دانم چرا باد,زمانیکه

به ورق های سفید دفترم می رسد

باز هم به خواندنش ادامه می دهد

شاید غربت قلمم را در صفحات سفید

احساس می کند...

شاید دلیلش این باشد

من مدتی است که غریبم...


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط niki
امشب گوش کن چه می گویم...

حتما خواهی شنید

زمانیکه همه خوابند

                می شنوی

          صدای گریه هایم را...

                 گوش کن

ساعت شمار حرکت می کند اما آرام آرام

بی تفاوت از اینکه در انتها به کجا خواهد رسید

دقیقه شمار حرکت می کند

نمی دانم در ذهنش پی چیست...؟

اما من...

ثانیه شمار دقایق و ساعت ها هستم

در این محیط پیش می روم

تا در نهایت به مقصدم برسم

حرکت می کنم...ثانیه ها را می شمارم

با عجله

بدون اینکه بدانم مقصدم کجاست!

اما دیگر خسته شده ام

شاید فردایی نباشد پس...

امشب,زمانیکه همه خوابند

گوش کن صدای ثانیه شمار ساعتی را

که می گرید از اینکه نمی داند مقصدش کجاست

تیک تاک...

همان صدای گریه های من است

در سکوت شب...

گوش کن چه می گویم

می شنوی؟

خسته شده ام

می خواهم بایستم...

مقصد من پایان راهم است

جایی که تمام شدم.

فردا شب تیک تاکی نمی شنوی

پس آسوده بخواب...


نوشته شده در تاريخ جمعه 6 شهریور1388 توسط niki
کوچه باغی پر از احساس,دری با رنگ عشق

و راهرویی ابدی پر از اقاقی

می روم تا دور دست ها...

باغ هنوز هم بوی یک رنگی می دهد

دور دست ها مرا میخواند

چه خوب بود ...  اگر ...

یاران با صفا سری به دالان اقاقی می زدند

دالان اقاقی تمام شدنی نیست

اقاقی یعنی عشق و گذر از عشق

عاشق می خواهد...

در اوج زیبایی

به ناگاه خود را در فراسوی باغ دیدم

چقدر زیبا...!

اینجا نقطه ی ثقل وجود است

اینجا...

در دست هر عاشق,یک اقاقیست...

اینجا...

فقط عاشقان اقاقی ورود دارند...

اینجا...

عاشقان را به تمنای اقاقیها می برند...

تا بچینند گل عشق را و بکارند

                                 عاشقی را...

عاشقان بیایید,اینجا اقاقیها در انتظارند

بیایید آبیاری کنیم باغ اقاقی را

با احساس پاکمان...

بیایید نگذاریم اقاقی وجودمان خشک شود

من این راه را پیموده ام...

آسوده بیایید...

خطرها شیرین است

گریزی از این راه نیست

             بیایید...

      اقاقیها در انتظارند...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهریور1388 توسط niki
راهرویی نورانی از عرش به فرش

خودنمایی می کند...

و فرشتگان در راهند تا زمینیان را

به مهمانی خدا ببرند...

خداوند لطفش را چون همیشه

نصیب این بندگان حقیرش نموده...

و باز ما را

 با کوله باری از گناهانمان پذیراست

ای خدای من...

این ماه عزیز , ماه میهمانی توست

پس ببخشای مارا , به حق این ماه عزیز

      رمضان مبارک

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 31 مرداد1388 توسط niki
از دریچه ی آفتاب بر زمین نگاهی انداختم

و از روزنه ی ماهتاب دمی بر زمین راندم

و تا اوج افلاک بال گشودم...

از خواب برخاستم...

اینجا نه آفتاب و نه ماهتاب بود

و نه خبری از اوج افلاک

اینجا یادم آمد , زمین است...

زمینی که در آن عاشق شدم...

زمینی که روز و شبم را

بدون آفتاب و ماهتاب می گذرانم

و تنها یک همدم دارم و آن

                       خداست...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 مرداد1388 توسط niki
میگن خدا همین وراست,تو ذهن خواب من و تو

یه جایی که تا برسی,میگن که دیره و برو

میگن اگه صداش کنی,به قلب تو سر میزنه

چه قدر صدات کنم خدا,بیا که پایان منه

تو گریه ی ستاره ها,سر رو جاده ها می زارم

نمیاد صدای پاهات,رو به آسمون می بارم

من نشستم بعد پایان,تو بیا منو شروع کن

شمعی تنها رو به بادم,تو غروب من طلوع کن

پنجره ی امیدمو رو به خدا باز میکنم

اونم منو نمی بینه,گریه رو آغاز می کنم

تو التهاب گم شدن کسی به یاد من نبود

دنبال رد پای تو,منو به انتها رسوند

افتادم از چشم خدا,شکسته بال لحظه ها

تکیه کرده غم دنیا,رو دل خسته ی تنهام

منم اون که مونده پاییز,زیر بارون جدایی

تو منو ببخش ندارم,جز تو هیچ کس رو خدایی...

                                


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مرداد1388 توسط niki
شبنمی بودم بر روی گلی و

خسته از تکرار

بخار شدم,ابر شدم و به آسمان پیوستم

 باریدم و با دریا یکی شدم

و در انتها دریا شدم...

و باز...

اما آرزوی من این بود که

ساحلی باشم بی انتها

آرزو کردم و او شنید   

و من...

ساحل شدم...

بی جان و ساکن 

حال با یک وزش باد هراسان میشوم

یا که جزر و مد آب می رنجاند مرا

حال با خود می گویم:

کاش همان شبنمی بودم بر روی گل

کاش ابری بودم دوست آسمان

 و دریا بودم وسیع و قدرتمند

کاش همان شبنم کوچک بودم تا ساحلی بی امتداد...

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 مرداد1388 توسط niki
آسمان گریه کن به حال من...

شاهد تحقیر من باش

آسمان گریه کن به جای من...

تو خودت دیدی چه شد بر حال من

آه دریا...

موج تو افزون کند غم مرا

این صدای موج تو

محزون کند قلب مرا

من دگر تاب و توانی در تنم باقی نیست

سوختم...

خاکسترم را تو ببر از این سرا...

می روم...

می روم اما بدانید که غم

همچنان...

چون زهر می سوزاند مرا...

          سوزش این زهر از ان من است

      این همان تاوان عاشق بودن است... 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 17 مرداد1388 توسط niki
درباره وبلاگ
خداوندا...
ما اگر بد کنیم تورا بنده های خوب بسیار است,تو اگر مدارا نکنی خدایی دیگر کجاست؟

سلام
به وبلاگ من خوش اومدید,امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد
آرشيو مطالب


قالب وبلاگ